خوش آمدید









تقدیم این سایت به .....
تقدیم به عشق ها و آرزوها ِ به امیدها و انتظارها ِ به جانهای که عذاب می کشند و از عذاب عشق لذت می برند.
تقدیم به تشنگانی که در آرزوی آب می میرند و باز هم از آب می گریزند.
به قلب های فشرده شده ِ به احساسات آتش گرفته به فناه شده ها به تباه شده ها .....به خاکستر های بر باد رفته.
تقدیم به فصل بهار که عشق می زداید و به فصل خزان که عشق می پروراند.
تقدیم به خیال و خیال انگیزها ِ به شکوه شب و سکوت مهتاب.
تقدیم به آنانیکه چون اوقیانوس ظاهری آرام و باطنی شوریده دارند.
تقدیم به عشق بی امید.



چه بادیست باد پاهیزی
چه تلخ است فرمان جدائی
چه خوش است خواب رویائی
چه بد است بی تو سرکردن
بی تو شعر عشق... از بر کردن
چه رازیست در سکوت تو
چه را پنهان می کنی از من
چه می گویند چشمانت به پایتخت
تنهائی.....................
چه خوب است در تو مردن
یاد تو کردن از تو سرودن
از همه بریدن چه است !!!
کاش هیچوقت بلوغ در من متولد نمی شد.
می خواستم برایت تاجی از گل بسازم ِ دیدم روی تو زیبا است و تو باغبانی ! حرفها ِ نگاه ها و لبخندت بوی گل میدهد .
می خواستم گلوبندی از ستاره گان بسازم ِ دیدم تو از نژاد خورشیدی و نور در رگهایت جاری است.
می خواستم از عشق برایت کاخی بسازم ِ دیدم قلب پاک هزاران نفر خانه تست.
می خواستم برات قصه از ستاره گان بگویم دیدم تو همنشین فرشتگانی و عصمت پاک ترین زمان هستی.
می خواستم برات پرواز را ترسیم کنم ِ دیدم پرواز از نگاهت می ریزد و تو استاد همه آدم های پاک هستی.
برای اوج گرفتن از نردبان نور بالا روم ِ شاید از خدا هدیه ای برای تو بگیرم.
من گل محبتی را که با بال ملائکه متبرک شده به تو تقدیم می کنم که بهترین بهترینهای.
دردم را با درختان گفتم
درختان آه كشيدند،
دردم را با چشمه گفتم
چشمه اشگ از ديده فروريخت
به مرغ نغمه خوان گفتم
غمزده شد و خاموش گشت
به ستاره درخشان گفتم
با چشمكي جوابم داد
به گلي كه ميان علف ها،
زير پاي من پنهان بود گفتم
و به گلي كه بالاي ديوار
روي سر من آويزان بود گفتم
بيدرنگ گلهاي چمن
بر من دلسوزي كردند
و با عطر خود دردم را تسكين دادند
آه ، اكنون كه همه طبيعت
اينگونه با من همدردي ميكند
اكنون كه باد زمزمه كنان ميگزرد
و اشگ هاي مرا روي بالهاي خود ميبرد
بگوه اي آنكه مايه ريختن اين اشگ هائي
تو نميخواي دردم را بشنوي؟
و نمي خواهي تسكين ام دهي؟
آرزو درتنهائی... 
کاش آینه تو بودم تا گاه بیگاه جمال خویش را در من مینگریستی. کاش جامه تو بودم تا گاه بیگاه مرا بر تن میکردی.
کاش آب ذلال چشمه بودم تا اندام سیمین خودت را بدان عرضه میداشتی.
کاش عطری بودم که بر گیسوان خویش میزنی ِ یا نوار ابریشمی که بر پستانهای خود میبندی ِ یا مرواریدی که از گردن خویش میآویزی.
اگر همه از این همه هیچ نبودم کاش لاقل کفش های تو بودم تا گاه بیگاه پای بر سرم مینهادی و نوازشم می کردی.
دلم دلتنگ دلشه بی اون مگه آروم می گیرم؟

من مانده ام و يك برگه سفيد
يك دنيا حرف ناگفتني
ويك بغل تنهايي ودلتنگي...
درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود
در اين سكوت بغض آلود
قطره كوچكي هوس سر سره بازي مي كند
و برگه سفيدم
عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد
عشق تو نوشتني نيست بانو
در برگه ام كنار آن قطره
يك قلب كوچك مي كشم
برگه ها بالا....
وقت تمام است
من ماندم و نمره صفر جراحی


شما به وبلاگ من خوش آمدید نام من......




ودوست دارم یگانه خانم مهربان دنیا را بنام
آمنه جان منصوری
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم 
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....
از داشتن تو...اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام 
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم.
و من اینجاه به ستوه آمدم از تنهائی
بی تو پاهیز آمد
و تن باغچه از سبزه تهی شد دیگر
شاپرک ها مردند
و تمام گل ها
از غم دوری تو پژمردند
.......................
تو سفر کردی
و درختان همه تنها ماندند
در زمستان سخت
قاصدک ها رفتند
همه در دامن خاک
بی تو تنها ماندند
هم چو روی که شود سرگردان
..................
تو سفر کردی
و من از بودن خود خسته و دلگیر شدم
و نیندیشیدم
جز به رفتن
مردن
تنهائی دردیست بی انتها
لبانت را دوست دارم ِ آنگاه که قطرات اشک شراب از آن ها فرو می چکد و آرزوی وحشی آتشی نشان کرده.
چشمانت را دوست دارم ِ آنگاه که آتش عشق در آنها می سوزد و شعله های شهوت از آنها زباله می کشد.
بازوانت را دوست دارم ِ آنگاه که با پوست مرمرین و گرمشان.... بازوان مرا در آغوش محبت میگیرند.
گیسوانت را دوست دارم ِ آنگاه که با تارهایش بوسه های ما را بدام می افگند.
من آرزو مند بوسه سرد خشکی که از عشق بیروح دختری سر چشمه گرفته باشد نیستم.
من آرزومند عشق آزادم ِ عشقی که بتمام گناهان جهان بخندد.
من آرزومندم که پیکر جوان و پر حرارتت را ِ پیکری که قلب خاموشم را سوزان می کند در آغوش کشم.
مرا با لبان گرمت ِ لبانیکه با شراب یاقوتی رنگ آمیخته اند ببوس و همراه با دنیای اشتیاق بگو که جسم و روحت از آن منست و آنگاه که ستاره گان بیرنگ در آسمان سوسو می زند، مرا در بازوان مرمرينت بفشر.....

تو کیستی؟؟؟
کیستی که من اینگونه مسحور تو ام؟؟؟!!!
تو کیستی؟؟؟
کیستی که قلبم هر لحظه بیاد تو می تپد ؟؟؟!!!
و چه شیرین است زندگی با یاد تو.............
تو کیستی؟؟؟
تو کیستی که از نخستین دیدار دلم را لرزانیدی، چشمانم را اشکبار کردی و شدی تنها آرزویم....؟؟!!
آری .... من تو را دوست می دارم!!!
هر چند که تو مرا دوست نداشته باشی...!!
برایم مهم نیست که تو بخواهی که من دوستت داشته باشم یا نه.....!!
من چون خودم دوستت دارم، تا انتها برای خاطر چشم و دل مسحورم تو را دوست می دارم....
حتی اگر عشق مرا نخواهی...یاد مرا نخواهی و حتی خود مرا........
من تو را می خواهم ... با تک تک نفسهایم...
حتی اگر بدترین کج خلقی ها را با من کنی...
باز هم دوست می دارمت...
فریاد می زنم که دوستت دارم.........حتی اگر گوش هایت را بگیری تا صدایم را نشنوی....من بلند تر از همیشه فریاد می زنم....آنقدر بلند تا بلاخره بشنوی....
.
و .... زیبای من... چقدر می خواهی از من بگریزی؟؟!!
با نوشته هایم ........ با سکوتم....... با نگاهم ......... با تمام وجودم و به اندازه ای که دوستت می دارم فریادی می کشم تا حد خفگی..............
هزاران بار فریاد می زنم...... که

در تاریکی هراس انگیز شب که قهر طبیعت پرده قیرگون بر چهره جهان افکنده است ِ آنگاه که دیدگان جز دیده عشاق بسته شده گاهی آهنگ مست کننده و احساس انگیز زنگ شترها و استران در دشت های پهناور شرق منعکس می شود ِ در آن هنگام در آن دل سیاه شب تورا می جویم ِ تورا جستجو می کنم .
کوشش می کنم که عکس روی تو را در چهره ستارگان آسمان تماشاه کنم ِ ستاره ایکه در گوشه آسمان سوسو می زند ِ مرا بیاد تو ِ بیاد امید های لرزانم ِ بیاد آرزوهای فریبنده و بی پایانم می افکند.
امیدهای من مانند پرتو آن ستاره که گاهی میدرخشد و لحظه ئی ضعیف می شود در کانون تاریک قلب و سرنوشتم لحظه ئی بتابش میاید و دقیقه دیگر که تورا دور از خود می بینم که به ساحل میرسی نابود میشود ولی باز هم این امید بر باد رفته نیرو می گیرد ِ نیرو میگیرد تا بتوانم این نغمه جاویدان را بسرایم و در اوقیانوس بی کران آرزو ها فریاد بزنم ِ تو را می جویم ِ ترا جستجو می کنم.

عشق یعنی سوختن تا ساختن
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل
عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا
عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی در پی تو در به در
عشق یعنی یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر
عشق یعنی قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا
عشق یعنی باز می خوانم تو را
عشق یعنی بگذری از آبرو
عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام
عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست
عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد
عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سربلند
عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی تو بسوزانی مرا
عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا
عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها
عشق یعنی در میان برفها
عشق یعنی یاد آن روز نخست
عشق یعنی هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی تک درختی در کویر
عشق یعنی عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان
عشق یعنی آرش و تیر و کمان

روزگاریست در این کوچه گرفتار توام ♥
♥ با خبر باش که در حسرت دیدار توام
گفته بودی که طبیب دل هر بیماری♥
♥پس طبیب دل من باش که بیمار توام
شبنم از چشم من آموخت که چسان گریه کند
آتش از درد من آموخت که چسان شعله کند
. ديگر ازچشمم افتادي افتادي راست تو قلبم
====================
ميدوني فرق تو با عشق زندگي و گل چيه ؟ عشق يك كلمه هست ولي تو معني ان هستي ، زندگي يك اجبار هست ولي تو دليل آن هستي ، گل يك گياه هست ولي تو عطر آن هستي .
====================
نمي بخشمت....بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي....بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .....نمي بخشمت .....بخاطر دلي كه برايم شكستي .....بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي.....نمي بخشمت .....بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي.....بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي.... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي محبت از درخت آموز كه حتي سايه از هيزم شكن هم بر نمي دارد.
=====================
خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند
=====================
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم
=====================
هر گز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
=====================
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست.
=====================
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند//.
قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است//
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند//
.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است//
=====================
دير گاهيست كه تنها شده ام،،، قصه غربت صحرا شده ام،،،، وسعت درد فقط سهم من است،،،، بازهم قسمت غم ها شده ام،،،،، دگر آيينه ز من بي خبر است،،،،، كه اسير شب يلدا شده ام،،،،، من كه بي تاب شقايق بودم، ،،،،همدم سردي يخ ها شده ام ،،،،،كاش چشمان مرا خاك كنيد،،،،، تا نبينم كه چه تنها شده ام....
=====================
ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت ل حظه شماری می كنه.
=====================
شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به
آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
====================
عاشقت خواهم ماند..............بي آنكه بداني. دوستت خواهم داشت ................بي آنكه بگويم . درد دل خواهم گفت............بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ....................بي هيچ سخني . در آغوشت خواهم گريست.......بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد ...........بي هيچ حرارتي .
=====================
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
همه واسه دوستاشون گل می فرستن من موندم واسه گلم چی بفرستم
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
در گلستانم گلــی هستی فراموشت نخواهم کرد
قسم بر جان پاکـــــتی که از مهرت به تن دارم
که تا جان در بدن دارم فراموشت نخواهم کرد
=====================
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد .وسعت تنهائيم را حس نکرد .در ميان خنده هاي تلخ من .گريه پنهانيم را حس نکرد .در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پايانيم را حس نکرد.
=========================
تنهايي را دوست دارم، زيرا بيوفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم،تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست،تنهايي را دوست دارم...زيرا در کلبه تنهايم در انتظار s2a خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
=========================
دوستت دارم به چشماني كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازي كه در چشم تو پيداست به لبخندي كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زيباست به گلهاي بهار و عشق و هستي به قرآني كه او را مي پرستي قسم اي نازنين تا زنده هستم تو را من دوست دارم....ميپرستم .
=========================
باغبان در را مبند من که گل چین نیستم
من که خود گل دارم محتاج هر گل نیستم